محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
56
مجمع الانساب ( فارسى )
بدان گردان و هفتاد هزار سوار و چهار صد هزار پياده بر سر آن كوه بودند و بيدا در آن كوه نشسته بود . سلطان در آن بيابان در پاى آن كوه فرود آمد و بيدا رسولان فرستاد و گفت مىدانم كه ترا استعداد و مردى هست اما چون من پناه بدين كوه دادم با من چيزى نتوانى كرد برخيز و برو تا صلح كنيم و ترا چند پيل بدهم . سلطان جواب فرستاد كه من به هيچ حال از دنبالهء تو نباشم تا ترا يا مسلمان كنم يا خان و مانت بستانم و زن و بچه اسير كنم . پس به حرب قرار دادند و چهل روز متواتر جنگ بود و گرماى گرم درآمد و مگس بسيار شد و لشكر سلطان را زحمت مىرسيد عاقبت هم بيدا رسولان فرستاد و گفت چاره نيست از آن كه برويد . سلطان راضى شد و صلح كردند به سيصد و پنجاه سر فيل و چندين هزار مثقال زر و چند هزار خروار عود و صندل و نيل و غيره . و چون پيلان را بياوردند قاعده آن است كه با پيلبانان بياورند و آن پيلان را بىپيلبانان بياوردند . غرض آن كه تشويش در لشكر افتد . سلطان آن معنى فهم كرد به يك لحظه پيلها را فرا كرد تا همه را بگرفتند و به بند آوردند و بر اعيان لشكر قسمت كرد تا تيمار دارند تا به غزنين . و اين غزو در محرم سنهء اربع و عشر و اربع مائه بود . استخلاص مملكت سومنات و چون سلطان را اين همه كارها برآمد با سلطان بگفتند كه تو هندوستان را همه گرفتى اما اصلش مانده است . گفت چيست ؟ گفتند سومنات مانده است . و سومنات كعبه و قبلهء هندوان است و حجگاه كافران روى زمين است و چنان كه ما امروز كعبه را چنين محترم داريم ايشان سومنات را حرمت دارند . و سلطان براند و به سومنات اندر شد . شهرى و ولايتى بزرگ ديد و بتخانههاى بسيار و كشش تمام فرمود و اكثر به مرگ آمدند ، اما بعضى مسلمان شدند و چندين هزار بتخانه را خراب كرد مگر يك بتخانه را كه آنجا جاى خانهء كعبه بودى و از آن كه تاريك بود به اندرون نتوانستند شد و بفرمود تا بام آن خانه را بكندند و روشن شد و به اندرون رفتند و تا پاى آن بت هفت پردهء مرصع فروهشته بودند و آبى در پاى آن خانه مىرفت گفتندى آب بهشت است و عجب كه مفلوجان و مقعدان « 10 » را بياورندى
--> ( 10 ) . مقعد به معنى زمينگير و كسى است كه به سبب مرض نتواند بر پاى خيزد .